یه سوال دارم
کسی که پول نداره باید بمیره؟
صدبار تیغ رو برداشتم که خلاص شم
باز نخ.استم ضعیف باشم.
اما آخه تا کی مهمون این خونه و اون خونه باشم
خسته شدم از ظعنه هایی که می زنن
آدمایی که تو روزای خوشی دوست بودن و حالا؟
حتی از غریبه ها هم غریبه ترن.
دارم دغ می کنم.
گاهی فکر می کنم بی خیال همه چیز فاحشه می شم.
گاهی می گم کلیه ام رو می فروشم اما خودم رو نمی فروشم.
گاهی هم میگم می خوام به کجا برسم.
خودم رو میکشم که فروشی نشم.
می خوام بمیرم
نه چیزی از دنیا کم میشه
نه کسی حتی یه قظره اشک میریزه
هر کی خواست یه راهی بگه
شاید کمکی باشه
چقدر سختی گاهی آدم تو زندگی انقدر کم میاره که به جای اینکه دست به دامن خدا بشه به بنده خدا رو می زنه. اما سخت که روی آدم رو زمین بندازن.
مامانم همیشه بهم می گفت:
هیچ وقت به هیچ کس رو ننداز.
هیچ وقت به هیچ کس بدهکار نباش.
هیچ وقت کاری نکن که به دیگران محتاج بشی.
کاری که خودت نمی تونی انجام بدی چطور توقع داری یکی دیگه برا انجام بده؟؟؟؟؟؟؟؟
راست می گفت.
من امروز همینجا اعلام می کنم به کمک هیچکس نیاز ندارم.
من به تنهایی قادرم تمام مشکلات رو از سر راه بردارم.
من هیچ همزبون یا همرازی نمی خوام. من سنگ صبور نمی خوام.
چون از روز تولدم تا روز مرگم یه نیروی برتری هست که همیشه کنارمه به حرفام گوش می ده. تو مشکلات کنارمه. سایه سرمه. پشت و پناهمه. یار و یاورمه. اما منه احمق چشم به دست کمک دیگران داشتم.
من خدا رو دارم نیاز به هیچ کس ندارم
من نه تنها هستم نه بی کس. فقط ایمانم کم شده بود همین.
الان احساس می کنم حالم بهتره.
نه از کسی کینه ای به دل دارم. نه ناراحتم.
همه آدم ها رو دوست دارم. چون بنده های خدا هستند. اما به هیچ کس اعتماد ندارم چون ازشون ضربه خوردم.
البته من از خودم ضربه خوردم. چون بی دلیل اعتماد کردم.
خوب از امروز دیگه بی تابانه به نظرات وبلاگ نگاه نمی کنم که خالی بودن نظرات دلم رو بسوزونه.
چون خالی بودن نظرات نشون می ده من هنوز نتونستم اون جذابیت اخلاقی که می خوام رو داشته باشم.
منظورم از این پست هیچ آدم خاصی نیست. فقط خودم رو می خواستم آروم کنم.
انگار به لبام قفل زدن. پر از حرفم و خاموش. دیگه خسته شدم. تنها دلخوشیم همین نوشتن بود که با این وضعیت حتی نمی تونم بنویسم.
صادقانه اعتراف کنم منم بدم. خیلی. 3 سال می شه میشناسمش اما چون دوستش نداشتم هیچ وقت به نظرم نمی یومد.
بیخیال حوصله توضیح ندارم.
حتی حوصله فکر کردن هم ندارم. اگه به من بود نفس هم نمی کشیدم.
امروز روز مرگ یک احساس ناب و پاک و قشنگه.
نه برای من نه.
چون این حس در من خیلی وقته مرده.
امروز تنها کسی که برام مونده بود..تنها کسی که واقعا دوستم داشت...تنها کسی که تمام بدخلقی های من رو تحمل کرد ازم برید..................................
تموم شد. به همین راحتی. دیروز مثل همیشه من به خاطر بدبینی هام و اذیت های بی دلیلم ازش خواستم تموم بشه. اون اومد باهام صحبت کرد و گفت همیشه منتظرمه برگردم. بهم گفت بهتره برای خودم یه دوست پسر پیدا کنم تا قدر اون رو که صادقانه و بی ریا دوستم داره بدونم.
با پسر خاله هام که از شهر دیگه ای اومده بودن قرار داشتم. بهش نگفتم تا اگر مارو دید غصه بخوره..
از هم خداحافظی کردیم و اون برای اینکه جواب بدی هام رو داده باشه بهم گفت عقده ی پسر دارم.
می دونست از چی بدم می یاد گفت و رفت. زنگ زدم به گوشیش گفتم ازش بدم می یاد و کلی توهین دیگه.
پسر خاله هام اومدن. نمی خواستم ببینه می دونستم بدبینه و نمی شه بهش هیچ جوره ثابت کرد که اونا پسر خاله هام هستند.
دید ... هیچ وقت اینقدر هراسون ندیده بودمش. دوید طرف ماشینش. از همون راه دور غم چشاش دیده می شد.
اومد از کنار ماشین پسر خالم رد شد و با لبخندی پر از نفرت خواست بهم بفهمونه من رو دیده.
تموم شد دیگه............ اه چه فرقی می کنه چه جوری.
بلاخره باید یه روزی تموم می شد.
بهتر که تموم شد اصلا دوستش نداشتم.
تازه خیلی زشت و بی کلاس بود.
نمی دونم چرا عین آدمای احمق اشکم دمه مشکمه.
گوشیم ساکته.
دیگه هیچ کس نیست.
تموم شد. اینم تموم شد.
خودم مقصر بودم. همش می ترسیدم ولم کنه بهش الکی گیر می دادم.
همش با دعواهام می خواستم به خودم ثابت کنم هنوزم دوستم داره و به خاطر من حاضر منت من رو بکشه.
مهم نیست. اصلا .... من به تنهایی عادت دارم. تجربه تلخی رو بیشتر داشتم تا خوشی.
محمد دلم برات تنگ می شه.
دوست دارم . می دونین ما با هم خیلی راهت بودیم. مثل دو تا همجنس.
اون منو یه پسر می دونست. ما دوستی خوبی داشتیم بهترین دوستیه دنیا.
نمی دونم باید چیکار کنم؟ بهش زنگ بزنم و ازش بخوام منو ببخشه؟(برای اولین بار من پیش قدم شم)
یا غرورم رو حفظ کنم مثل همیشه منتظر بمونم اون بر گرده که تقریبا محاله برگرده. چون فکر می کنه من بهش خیانت کردم.
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چیکار کنم؟ دارم داغون می شم. تنها پشت و پناهم بود. تنها کسی بود که حرفش حرف بود.
تنها مردی بود که مردانگی داشت.
و تنها کسی که من براش مهم بودم. حتی بیشتر از خونوادم من رو دوست داشت....
حتی بیشتر از خیلی های دیگه
این دیگه فکر نداره وقتی می شنوی می گم
تو برو باهام نمون حتی اسممو نیار
اگه یک شبه دیگه زیر بارونا قدم زدی بدون
که تمام فکر من پیش تو بود
مثل تو تو زندگیم هیچکی نبود
می دونی حرفی ندارم اگه زمزمه هامون شده یخ تو دلامون
می دونی جایی ندارم جز امشب زیر بارون برم پیش خدامون
چیزی برای نوشتن ندارم. ذهنم درگیر تر از اونیه که بتونم حتی یه جمله از چیزهایی رو که تو ذهنمه بنویسم. فقط این شعرو می ذارم که تو این وضعیت بهتر از هر چیزی اوضاع و احوالم رو توصیف می کنه
تو کوچه ای که سوت و کوره
نگاه من ز چشمی دوره
منتظر فرشته بودم
اونکه تو تاریکی یه نوره
سال های سال می گزدم و
پیدا نمی کنم نشونه
نه راه پیش دارم تو کوچه
نه راه برگشت به خونه
اسیر کوچه ها شدم
پیاده خسته شد دلم
از این کوچه به اون کوچه
نمی دونم کجا برم؟
راه خونه گم کرده و
سرگردون و پریشونم
آه ای خدا برس به داده
همین دل و همین جونم
حدودا ۲ ساعتی میشه که دارم تو اینترنت می چرخم. دنبال چی؟ نمی دونم.
دیشب همش تو فکر این بودم که امروز بیام سرکار تا بتونم از اینترنت استفاده کنم. کلی حرف برای نوشتن داشتم.
جمعه صبح برای تنوع موهامو خواستم رنگ کنم تا کمی روشن تر بشه. اولش رنگش رو به پایه رسوندم تا بعدش هر رنگی خواستم بتونم رو موهام در بیارم.
موهام خیلی خیلی روشن شد. به خاطر رنگ موهام نتونستم برم خونه خالم و دیدن خاله دیگم که اومده بود دیدن ما. حتی نتونستم باهاشون برم سفر .
همه رفتن دریا و من کلی بهانه آوردم تا نرم در حالیکه من عاشق دریا هستم.فقط به خاطر رنگ موهام
خوب حالا بریم سر عکس العمل آدم های اطراف. دوستم که خندید و گفت خوشگل شدم. تو خیابون از دست حرف ها و پیشنهادهای موجودات انسان ندیده امان نداشتم.
محل کارم. همکارا که اول من رو نشناختن. همکارم گفت سنت زیاد شده. خانم رئیس محترم که تشریف آوردن جدا از اینکه من رو نشناختن اول گفتن من رو اینطوری دوست ندارن. بعد گفتن زشت شدم بعد گفتن: "من به این سن تا حالا اینکارا رو نکردم تو چرا این کارو کردی". بعد هم در کمال ادب و محبت لطف نمودند و به من گفتند شبیه زن های خراب شدم و اگر موهام اینطور باشه اخراجم می کنه.
جالبه مگه نه؟ من یک آدمم و دوست دارم اونطوری که می خوام زندگی کنم. اختیار هیچ چیز رو ندارم حتی جسم خودم. موها مال منه. چرا این همه حرف؟ ای بابا ...
اولا: من نمی خواستم موهامو این رنگی کنم قصدم یه رنگ خیلی تیره بود
دوما: به دلیل التهاب شدید پوست سرم نتونستم دوباره رنگ بذارم مجبورم تحمل کنم تا وقتی که پوست سرم کمی آرامش پیدا کنه.
سوما: اصلا دلم خواست. به چه حقی به خودشون اجازه می دن بر اساس رنگ موی من در مورد من قضاوت کنن. اه..
خسته شدم. صد بار رفتم همه موهامو بتراشم تا به اون آدم های کوته فکر به ظاهر با شخصیت ثابت کنم قصدم جلب توجه نبوده بلکه خواستم تنوعی بشه شاید کمی روحیم عوض بشه آخه باید اینجوری کنید.
خانم رئیس مثلا عمری دبیر بودند. مدیر مدرسه بودند اون وقت پشت تلفن بدتر از آدم های بی سواد خداحافظی نکرده گوشی رو قطع می کنند.
ذره ای ادب. شخصیت. کلاس. هیچی ندارند.
فقط چون آدم پولداری هستند فکر می کنند حق هرگونه برخوردی رو دارند.
صبح ها به دلیل خواب موندنم دیر می کنم. 5 دقیقه که دیر می کنم سریعا با من تماس می گیرند که بیام سر کار و جالب اینجاست که وقتی میام اینجا بعد از کلی غرغر شنیدن میام تو اینترنت یا در حال چت کردنم. جون اینجا کاری نیست که من انجام بدم. خنده داره
دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد
کارون ز چشمه خشکید
البرز لب فرو بست
حتما دل دماوند آتش فشان ندارد
دیو سیاه در بند آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو گرز گران ندارد
روز وداع خورشید زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان نقش جهان ندارد
بر نام پارس دریا نامی دگر نهادند
گویا که آرش ما تیر و کمان ندارد
دریای مازنی ها بر کام دیگران شد
نادر ز خاک برخیز! میهن جوان ندارد
دارا کجای کاری؟ دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند دارا جهان ندارد
آییم به داد خواهی
فریادمان بلند است
اما چه سود که اینجا نوشیروان ندارد
سرخ و سپید و سبز است
این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس شیر ژیان ندارد
کو آن حکیم توسی شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد
هرگز نخواب کوروش ای مهر آریایی
بی نام تو وطن نیز نام و نشان ندارد
از تموم دنیا و دارو ندارش
شونه هاتو کم دارم برای بارش
زخمی خنجر زهرآگین یارم
تو که تازه اومدی تنها نذارم.
به چشام خوب خیره شو ببین چه پیرم
منو در یاب خوب من دارم می میرم
دیگه حتی نایی نیست برای گفتن
خیلی وقته تو سکوت غم اسیرم
یک لحظه خوبی به من بده از من بگیر روح و تنم
برای یک لحظه خوشی به هر دری در می زنم
برگردون عمر رفتمو حتی واسه یه ثانیه
دلخوش کنم حتی دروغ از من مگه چی باقیه
غربتم رو آشنایی کن بهارم
روزامو دریاب عزیز دور شد قطارم
تنها یک ثانیه عاشقی به جز این
هیچ توقعی از این روزا ندارم.
برگردون عمر رفتمو حتی واسه یه ثانیه
دلخوش کنم حتی دروغ از من مگه چی باقیه
نمی دونم چند شنبه بود که زنگ زدم به عمو فرشید اما تو خوابم نمی دیدم که این اجازه به من داده بشه که عمو فرشید رو ببینم.
وقتی عمو فرشید گفت می خواد منو ببینه خیلی خوشحال شدم انگار به یکی از آرزوهای بزرگم رسیدم.
تو این چند سال تنها راه ارتباط من و عمو فرشید یه کامپیوتر و اینترنت بود که من دسترسی کمی به اینترنت داشتم و اون موقع ها من فقط یک خواننده وبلاگ ساده از نظر عمو فرشید بودم.
نمی تونم کلمات رو کنار هم بچینم. تمام جمله ها تو ذهنم بهم ریخته است نمی دونم از کجا بگم و چه طور شروع کنم. انقدر این چندروز سخت و عجیب گذشت که نمی تونم در موردش بنویسم.
راحت شروع کنم.
حدودا زمستون ۱۳۸۵بود که یه وبلاگ درست کردم تا هم از تنهایی در بیام هم بتونم برای خودم دوستی پیدا کنم.
تو صفحه اول بلاگفا بودم که اسم یک وبلاگ توجه من رو خیلی به خودش جلب کرد.
بنگر چگونه دست تکان می دهم
گویی مرا برای وداع آفریده اند.
با خوندن این شعر یاد حال و احوال خودم افتادم. به وبلاگ سری زدم و مطالبش رو خوندم. غمگین. قشنگ و صمیمی بود. نظرات وبلاگ زیاد بود و صاحب وبلاگ از جون و دل جواب تک تک نظرات رو داده بود. صادقانه بگم حسودی کردم. خیلی. کاش من هم کسی بودم که تا این حد مورد توجه بودم.
هر روز به وبلاگ می رفتم و مطالب جدیدش رو می خوندم. از این همه صداقت و شجاعت لذت بردم. من هم نظرم رو در مورد وبلاگ گذاشتم و جواب گرفتم. احساس کردم هستم. دیده می شم. این ماجرا ادامه داشت تا اینکه در جواب یکی از پست هام که خیلی دلم گرفته بود یک پیغام دریافت کردم. تو این پیغام شماره ای به من داده شده بود. شماره مربوط به کسی بود که روزی حتی فکر نمی کردم جواب به کامنت هام بده اما به من این اجازه داده شد بود که اون آدم رو به عنوان عمو یا پدر خودم صدا کنم.
نخواستم بگم پدر. چون نمی خواستم داغ دلم هر روز و هر روز تازه تر بشه. تا مدت ها شماره تو نظرات خصوصی وبلاگم بود و جرأت زنگ زدن نداشتم. می ترسیدم که با بیان مشکلاتم برداشت این آدم مهربان از حرفام چیز دیگه ای باشه. آخه یه مدتی که مشکلات مالیم خیلی زیاد شده. تا می خوام با یکی دردو دل کنم سریع از اوضاع خراب بازار می گه و اینکه پولی نداره. اما من پول نمی خوام. گدا که نیستم. از اسب افتادم، از اصل که نیفتادم. به عمو فرشید زنگ زدم همونطور که فکر می کردم مهربون و خوب باهام برخورد کرد. خواست منو ببینه. باورم نمیشد انگار خواب میدیدم. طی 2 روز برنامه ریختم و رفتم تهران.
اولین بارم بود تنهایی به تهران می رفتم هیچجا رو بلد نبودم و جز تارا دوست دوران دانشگاهم هیچکس رو نمی شناختم. 5 شنبه شب ساعت 6.30 حرکت کردم ( با قطار) و جمعه 5 صبح رسیدم. به هزار مشکل خونه تارا رو پیدا کردم. به خاطر من جمعه رو مرخصی گرفته بود. با عمو فرشید تماس گرفتم برای ساعتی وقت داشت که من نمی تونستم برم. قرار شد فردا ساعت 11 نزدیک خونه ی عمو فرشید باشم. جایی که از خونه تارا خیلی دور بود.
تارا از 8 صبح می رفت سر کار و به دلیل مذهبی بودن خانوادش و حضور برادرش در خونه صبح همراه تارا از خونه خارج شدم.
تا ساعت 11 هر مسیر مترو رو چندین دور رفتم. تا بیکار نباشم. به عمو فرشید زنگ زدم. جلسه بود. ساعت 2 دوباره زنگ زدم. وقت دکتر داشتن. این بین با پسری آشنا شدم که به خاطر تنهایی و غربت من اومد و کنارم موند. به خاطر اینکه من نترسم و احساس آرامش کنم از دوستاش خواست بیان تو پارک و پاسور بازی کنیم. خوب بود. شانس بزرگی بود. چون انقدر تو مترو ایستاده بودم پاهام داشت می شکست. دوباره ساعت 5 به عمو فرشید زنگ زدم که گفت یه عمل کوچیک پا داشتن و تو خونه هستند. آدرس رو به من دادند و من که خیلی دور از اون آدرس بودم به سختی خودم رو به اونجا رسوندم. دیگه یاد گرفته بودم که آدم تو تهران اصلا دیده نمی شه فهمیدم می شه مثل همه آدمهای عادی دیگه برای خسته نشدن کف مترو چارزانو نشست. بماند که چطور اما بلاخره خونه عمو فرشید رو پیدا کردم. یه جعبه شیرنی خریدم و رفتم خونه عمو فرشید. مادر همونطوری بود که عمو فرشید می گفت.
کوله وسایلم رو دوشم و همسترم تو یه پلاستیک تو دستم. بود. با دیدن کلاغ تو خونه عمو فرشید خیلی خوشحال شدم. اون یه پرنده داشت که شاید هیچکس تو خونه اش نگه نمی داره. من عاشق حیواناتم. همشون. حتی موش. حتی کلاغ. حتی سگ گله.
رفتم دیدن عمو فرشید. تو اون خونه نه احساس غربت می کردم نه ترس. این همه ساعت رو تو غربت تحمل کردم اما بلاخره عمو فرشید رو دیدم.
خیلی حرف براش داشتم. می خواستم از همه چیز براش بگم. البته اینم بگم که هرچی گفتم عمو فرشید با دقت شنید و با آرامش جواب داد اما وقتی به اون خانم زیبا و مهربونی که اونجا بود گفت "من یک ربع با شهره صحبت می کنم بعد بقیه کارها رو انجام می دیم"
دلم می خواست بزنم زیر گریه. توقع بیجایی دارم می دونم اما فکر نمی کردم این همه راه که رفتم. این همه ساعت که گذروندم تا عمو فرشید رو ببینم باهاش حرف بزنم فقط...................
بماند. زیاد نوشتم.
گرچه هیچوقت هیچکس به وبلاگ من سر نمی زنه. نمی دونم برای چی و برای کی می نویسم.
من مثل ابر رهگذر می بارم از شب تا سحر
دریا نمی گیره نشون از قطره های در به در
به نام خدا
سلام. خیلی وقته ننوشتم ولی عشق به نوشتن رو از دست ندادم.
زندگی میگذره و در به در های من همین طور ادامه داره. با تمام وجود برای زنده موندن و زندگی کردن تلاش می کنم. نمی خوام ببازم. تنها و بزرگترین دارایی من خدایی ست که در این نزدیکی ست.
تو این مدت زندگی از وقتی مامان و بابا جدا شدن خیلی چیز ها از دست دادم و چیز های زیادی یاد گرفتم.
من از این زندگی یاد گرفتم همه ی آدم ها بد هستند مگر اینکه خلافش ثابت بشه.
یاد گرفتم برای عزیز بودن باید پشت پرده ی دروغ و تظاهر مخفی شد.
یاد گرفتم بدی کنی خوبی می بینی.
یاد گرفتم جواب خوبی بدی و تهمته.
جواب اعتماد خیانته.
جواب عشق نفرت و ذلته.
من خیلی چیزا یاد گرفتم. اما به قول استاد درس مبانی مدیریت ناهنجار های جامعه همیشه می خوان بر خلاف این جامعه حرکت کنند مثلا موهاشون رو سیخ سیخ درست می کنند.
آره من هم جزو این ناهنجاری ها هستم.
چون وقتی یه پسر رو می بینم دست و پام نمی لرزه. تعجب نمی کنم. دیدن اشتباهات دیگران نه برام عجیبه و نه انقدر جالب که بخوام همه جا بیان کنم
من ناهنجارم چون رغیبامو با نیرنگ و حیله از سر راهم بر نمی دارم. چون با وجود این همه چیز که از این دنیا یاد گرفتم باز هم بر خلاف جهت آب شنا می کنم.
چون دارم تو مرداب حقیقت غرق می شم اما به دروغ پناه نمی برم.
من از طرف خونوادم حمایت نمی شم چون همیشه اعتقاد داشتم آدما خوب هستند مگر اینکه خلافش ثابت شه. و همیشه خلافش ثابت شده و آدم های اطرافم با سوء استفاده از اعتمادم به جنگ من اومدن.
من فقط یه دختر بچه ام که دارم برای زنده موندن تلاش می کنم و می جنگم. همین.
دلم می خواد به دوستام و هم سن و سال های خودم این دنیا رو نشون بدم.
هر چیز یاد گرفتم رو بهشون یاد بدم. اما اینو خوب می دونم که نسل من نسل تجربه است نه نصیحت پذیری.
من هم شاید روزی این حرفهارو شنیده باشم اما الان دیگه باور دارم ولی خیلی دیره.
خیلی.
من ۲۱ سالمه اما هیچ هیجانی نه برای زندگی نه برای ازدواج و نه برای آینده ندارم.
تنها امید برای زنده موندن و زندگی کردن نجات آینده آدم هاییه که روزی اول اون خطی که من بودم قرار می گیرن و با تردید سعی در جلو رفتن دارن. نمی خوام آرزو های دوستهای هم سن و سالم که هنوز پاشون به جامعه باز نشده تبدیل به یاءس بشه.
به یاد آرزوهایی که می میرن
سکوتی می کنم سنگین تر از فریاد
ساده است نوازش سگي ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زير غلتکي ميرود
و گفتن که سگ من نبود...
ساده است ستايش گلي
چيدنش
و از ياد بردن که گلدان را اب بايد داد..
ساده است بهره جويي از انساني
دوست داشتنش بي احساس عشقي او را به خود وانهادن
و گفتن که ديگر نميشناسمش..
ساده است لغزش هاي خود را شناختن
با ديگران زيستن
به حساب ايشان و گفتن که من اينچنينم..
ساده است که چگونه ميزييم
باري زيستن سخت ساده است
و پيچيده نيز هم...
دل کندن از نوشتن خیلی سخته. اما جبر روزگار آدم رو مجبور به کارهایی می کنه که آدم هیچوقت دوست نداشته انجام بده.
بچه که بودم دنیا رو خیلی قشنگ و ساده می دیدم.
بزگترین آرزوم بزرگ شدن بود و انجام کارهایی که دوست دارم بدون باید و نبایدها.
بزرگ شدم و هیچ باید و نبایدی در زندگیم نیست اما....
وای که ما آدم ها چقدر در حق خودمون و دیگران بدی می کنیم. از این همه آزادی چی می خواستم نمی دونم.
شاید عشق
شاید آسایش
شاید زندگی کردن.
اما الان زنده نیستم که زندگی کنم.
زندگی می کنم که زنده باشم.
و این یعنی مرگ رویاهای بچگی.
هیچ چیز زیبایی سابق رو نداره.
عشق اون وعده های ساده ی بچگانه نیست.
من هستم. تو هستی. ما اجازه داریم با هم باشیم بی هیچ ترس و واهمه ای ...
قرارها دیگه مثل دوران بچگی تو کوچه و پسکوچه نیست اما........
چرا خیانت؟ چرا دروغ؟ چرا نامردی؟ چرا دورنگی؟
چرا بزرگ شدن با اولین دروغ شروع می شه؟
دلم می خواست آزادیم رو از من بگیرن. اما خونوادم رو به من بدن.
پدرم رو که با اخم بهم بگه: کجا بودی؟ کجا می خوای بری؟ درساتو خوندی؟
که وقتی راه میرم سرم رو بالا بگیرم و هرکی بهم گفت "بالای چشت ابرو" برم و به بابام بگم. و احساس امنیت کنم.
احساس آرامش کنم.
دلم می خواد مثل بچگی وقتی مریض می شم بابام منو ببره دکتر. نه اینکه تک و تنها برم یک درمانگاه شبانه روزیه ساده سرم وصل کنم بیخیاله اینکه تموم می شه یا نه. چشامو رو هم بذارم.
و حتی یک نفر ازم نپرسه: خوبی؟
جای خالیتو همیشه احساس مس کنم بابایی. اینکه جواب اس ام اس هامو نمی دی.با اینکه صدف کوچولو دختر جدیدت باعث شده ۳تا بچه ات رو فراموش کنی که حتی دلتنگشون نشی.
تو حتی نمی دونی محل کارم کجاست. کی صاحب کارمه. یعنی برات مهم نیست دختر کوچولوت چیکار میکنه؟
۴ ماه پیش دخترت با مرگ درگیر بود اما تو حتی خبردار هم نشدی اما اون. (ناپدریم) تمام مدت رو سرم بیدار بود. نگرانم بود اما تو نبودی.
آخه بی انصاف من به کی بگم بابا؟ هان؟
وقتی تو که پدرمی فراموشم کردی یه غریبه. یه عشق. یه دوست. یه دوست پسر چطور ممکنه وفادار باشه و فراموشم نکنه.
خیانت دیدن برام عادی شده اما خیانت کردن هنوز برام عادی نشده.
وبرای تو هیچ فرقی نمی کنه.
همه از من گریزانند
تو هم بگذر از این تنها
سلام. نمی دونم چند وقت گذشته که ننوشتم. تو این مدت همه چیز عوض شد.
از چی بگم؟
از اینکه انقدر دروغ گفت و اذیتم کرد تا با یکی دیگه دوست شدم؟
از اینکه این آدم جدید یه جورایی جای اونو تو دلم گرفت؟
یا از این بنویسم که این دفعه هم غرورم شکست؟
آره این هم بد بود. این هم دروغ گفت. اون دوستیه قشنگ بعد از ۲ سال عذاب تموم شد. اما ........
یه شب گوشیش خاموش بود زنگ زدم خونشون... رفته بود عقد کنه. با یکی که من نبودم.
آره اینم از عشق جدید من. به همین راحتی ازدواج کرد.
عید فطر مراسم می گیره
...........................................................
واسم دعا کنید.

