چقدر سختی گاهی آدم تو زندگی انقدر کم میاره که به جای اینکه دست به دامن خدا بشه به بنده خدا رو می زنه. اما سخت که روی آدم رو زمین بندازن.
مامانم همیشه بهم می گفت:
هیچ وقت به هیچ کس رو ننداز.
هیچ وقت به هیچ کس بدهکار نباش.
هیچ وقت کاری نکن که به دیگران محتاج بشی.
کاری که خودت نمی تونی انجام بدی چطور توقع داری یکی دیگه برا انجام بده؟؟؟؟؟؟؟؟
راست می گفت.
من امروز همینجا اعلام می کنم به کمک هیچکس نیاز ندارم.
من به تنهایی قادرم تمام مشکلات رو از سر راه بردارم.
من هیچ همزبون یا همرازی نمی خوام. من سنگ صبور نمی خوام.
چون از روز تولدم تا روز مرگم یه نیروی برتری هست که همیشه کنارمه به حرفام گوش می ده. تو مشکلات کنارمه. سایه سرمه. پشت و پناهمه. یار و یاورمه. اما منه احمق چشم به دست کمک دیگران داشتم.
من خدا رو دارم نیاز به هیچ کس ندارم
من نه تنها هستم نه بی کس. فقط ایمانم کم شده بود همین.
الان احساس می کنم حالم بهتره.
نه از کسی کینه ای به دل دارم. نه ناراحتم.
همه آدم ها رو دوست دارم. چون بنده های خدا هستند. اما به هیچ کس اعتماد ندارم چون ازشون ضربه خوردم.
البته من از خودم ضربه خوردم. چون بی دلیل اعتماد کردم.
خوب از امروز دیگه بی تابانه به نظرات وبلاگ نگاه نمی کنم که خالی بودن نظرات دلم رو بسوزونه.
چون خالی بودن نظرات نشون می ده من هنوز نتونستم اون جذابیت اخلاقی که می خوام رو داشته باشم.
منظورم از این پست هیچ آدم خاصی نیست. فقط خودم رو می خواستم آروم کنم.
انگار به لبام قفل زدن. پر از حرفم و خاموش. دیگه خسته شدم. تنها دلخوشیم همین نوشتن بود که با این وضعیت حتی نمی تونم بنویسم.
صادقانه اعتراف کنم منم بدم. خیلی. 3 سال می شه میشناسمش اما چون دوستش نداشتم هیچ وقت به نظرم نمی یومد.
بیخیال حوصله توضیح ندارم.
حتی حوصله فکر کردن هم ندارم. اگه به من بود نفس هم نمی کشیدم.
امروز روز مرگ یک احساس ناب و پاک و قشنگه.
نه برای من نه.
چون این حس در من خیلی وقته مرده.
امروز تنها کسی که برام مونده بود..تنها کسی که واقعا دوستم داشت...تنها کسی که تمام بدخلقی های من رو تحمل کرد ازم برید..................................
تموم شد. به همین راحتی. دیروز مثل همیشه من به خاطر بدبینی هام و اذیت های بی دلیلم ازش خواستم تموم بشه. اون اومد باهام صحبت کرد و گفت همیشه منتظرمه برگردم. بهم گفت بهتره برای خودم یه دوست پسر پیدا کنم تا قدر اون رو که صادقانه و بی ریا دوستم داره بدونم.
با پسر خاله هام که از شهر دیگه ای اومده بودن قرار داشتم. بهش نگفتم تا اگر مارو دید غصه بخوره..
از هم خداحافظی کردیم و اون برای اینکه جواب بدی هام رو داده باشه بهم گفت عقده ی پسر دارم.
می دونست از چی بدم می یاد گفت و رفت. زنگ زدم به گوشیش گفتم ازش بدم می یاد و کلی توهین دیگه.
پسر خاله هام اومدن. نمی خواستم ببینه می دونستم بدبینه و نمی شه بهش هیچ جوره ثابت کرد که اونا پسر خاله هام هستند.
دید ... هیچ وقت اینقدر هراسون ندیده بودمش. دوید طرف ماشینش. از همون راه دور غم چشاش دیده می شد.
اومد از کنار ماشین پسر خالم رد شد و با لبخندی پر از نفرت خواست بهم بفهمونه من رو دیده.
تموم شد دیگه............ اه چه فرقی می کنه چه جوری.
بلاخره باید یه روزی تموم می شد.
بهتر که تموم شد اصلا دوستش نداشتم.
تازه خیلی زشت و بی کلاس بود.
نمی دونم چرا عین آدمای احمق اشکم دمه مشکمه.
گوشیم ساکته.
دیگه هیچ کس نیست.
تموم شد. اینم تموم شد.
خودم مقصر بودم. همش می ترسیدم ولم کنه بهش الکی گیر می دادم.
همش با دعواهام می خواستم به خودم ثابت کنم هنوزم دوستم داره و به خاطر من حاضر منت من رو بکشه.
مهم نیست. اصلا .... من به تنهایی عادت دارم. تجربه تلخی رو بیشتر داشتم تا خوشی.
محمد دلم برات تنگ می شه.
دوست دارم . می دونین ما با هم خیلی راهت بودیم. مثل دو تا همجنس.
اون منو یه پسر می دونست. ما دوستی خوبی داشتیم بهترین دوستیه دنیا.
نمی دونم باید چیکار کنم؟ بهش زنگ بزنم و ازش بخوام منو ببخشه؟(برای اولین بار من پیش قدم شم)
یا غرورم رو حفظ کنم مثل همیشه منتظر بمونم اون بر گرده که تقریبا محاله برگرده. چون فکر می کنه من بهش خیانت کردم.
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چیکار کنم؟ دارم داغون می شم. تنها پشت و پناهم بود. تنها کسی بود که حرفش حرف بود.
تنها مردی بود که مردانگی داشت.
و تنها کسی که من براش مهم بودم. حتی بیشتر از خونوادم من رو دوست داشت....
حتی بیشتر از خیلی های دیگه
این دیگه فکر نداره وقتی می شنوی می گم
تو برو باهام نمون حتی اسممو نیار
اگه یک شبه دیگه زیر بارونا قدم زدی بدون
که تمام فکر من پیش تو بود
مثل تو تو زندگیم هیچکی نبود
می دونی حرفی ندارم اگه زمزمه هامون شده یخ تو دلامون
می دونی جایی ندارم جز امشب زیر بارون برم پیش خدامون
چیزی برای نوشتن ندارم. ذهنم درگیر تر از اونیه که بتونم حتی یه جمله از چیزهایی رو که تو ذهنمه بنویسم. فقط این شعرو می ذارم که تو این وضعیت بهتر از هر چیزی اوضاع و احوالم رو توصیف می کنه
تو کوچه ای که سوت و کوره
نگاه من ز چشمی دوره
منتظر فرشته بودم
اونکه تو تاریکی یه نوره
سال های سال می گزدم و
پیدا نمی کنم نشونه
نه راه پیش دارم تو کوچه
نه راه برگشت به خونه
اسیر کوچه ها شدم
پیاده خسته شد دلم
از این کوچه به اون کوچه
نمی دونم کجا برم؟
راه خونه گم کرده و
سرگردون و پریشونم
آه ای خدا برس به داده
همین دل و همین جونم
حدودا ۲ ساعتی میشه که دارم تو اینترنت می چرخم. دنبال چی؟ نمی دونم.
دیشب همش تو فکر این بودم که امروز بیام سرکار تا بتونم از اینترنت استفاده کنم. کلی حرف برای نوشتن داشتم.
جمعه صبح برای تنوع موهامو خواستم رنگ کنم تا کمی روشن تر بشه. اولش رنگش رو به پایه رسوندم تا بعدش هر رنگی خواستم بتونم رو موهام در بیارم.
موهام خیلی خیلی روشن شد. به خاطر رنگ موهام نتونستم برم خونه خالم و دیدن خاله دیگم که اومده بود دیدن ما. حتی نتونستم باهاشون برم سفر .
همه رفتن دریا و من کلی بهانه آوردم تا نرم در حالیکه من عاشق دریا هستم.فقط به خاطر رنگ موهام
خوب حالا بریم سر عکس العمل آدم های اطراف. دوستم که خندید و گفت خوشگل شدم. تو خیابون از دست حرف ها و پیشنهادهای موجودات انسان ندیده امان نداشتم.
محل کارم. همکارا که اول من رو نشناختن. همکارم گفت سنت زیاد شده. خانم رئیس محترم که تشریف آوردن جدا از اینکه من رو نشناختن اول گفتن من رو اینطوری دوست ندارن. بعد گفتن زشت شدم بعد گفتن: "من به این سن تا حالا اینکارا رو نکردم تو چرا این کارو کردی". بعد هم در کمال ادب و محبت لطف نمودند و به من گفتند شبیه زن های خراب شدم و اگر موهام اینطور باشه اخراجم می کنه.
جالبه مگه نه؟ من یک آدمم و دوست دارم اونطوری که می خوام زندگی کنم. اختیار هیچ چیز رو ندارم حتی جسم خودم. موها مال منه. چرا این همه حرف؟ ای بابا ...
اولا: من نمی خواستم موهامو این رنگی کنم قصدم یه رنگ خیلی تیره بود
دوما: به دلیل التهاب شدید پوست سرم نتونستم دوباره رنگ بذارم مجبورم تحمل کنم تا وقتی که پوست سرم کمی آرامش پیدا کنه.
سوما: اصلا دلم خواست. به چه حقی به خودشون اجازه می دن بر اساس رنگ موی من در مورد من قضاوت کنن. اه..
خسته شدم. صد بار رفتم همه موهامو بتراشم تا به اون آدم های کوته فکر به ظاهر با شخصیت ثابت کنم قصدم جلب توجه نبوده بلکه خواستم تنوعی بشه شاید کمی روحیم عوض بشه آخه باید اینجوری کنید.
خانم رئیس مثلا عمری دبیر بودند. مدیر مدرسه بودند اون وقت پشت تلفن بدتر از آدم های بی سواد خداحافظی نکرده گوشی رو قطع می کنند.
ذره ای ادب. شخصیت. کلاس. هیچی ندارند.
فقط چون آدم پولداری هستند فکر می کنند حق هرگونه برخوردی رو دارند.
صبح ها به دلیل خواب موندنم دیر می کنم. 5 دقیقه که دیر می کنم سریعا با من تماس می گیرند که بیام سر کار و جالب اینجاست که وقتی میام اینجا بعد از کلی غرغر شنیدن میام تو اینترنت یا در حال چت کردنم. جون اینجا کاری نیست که من انجام بدم. خنده داره
دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد
کارون ز چشمه خشکید
البرز لب فرو بست
حتما دل دماوند آتش فشان ندارد
دیو سیاه در بند آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو گرز گران ندارد
روز وداع خورشید زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان نقش جهان ندارد
بر نام پارس دریا نامی دگر نهادند
گویا که آرش ما تیر و کمان ندارد
دریای مازنی ها بر کام دیگران شد
نادر ز خاک برخیز! میهن جوان ندارد
دارا کجای کاری؟ دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند دارا جهان ندارد
آییم به داد خواهی
فریادمان بلند است
اما چه سود که اینجا نوشیروان ندارد
سرخ و سپید و سبز است
این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس شیر ژیان ندارد
کو آن حکیم توسی شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد
هرگز نخواب کوروش ای مهر آریایی
بی نام تو وطن نیز نام و نشان ندارد
از تموم دنیا و دارو ندارش
شونه هاتو کم دارم برای بارش
زخمی خنجر زهرآگین یارم
تو که تازه اومدی تنها نذارم.
به چشام خوب خیره شو ببین چه پیرم
منو در یاب خوب من دارم می میرم
دیگه حتی نایی نیست برای گفتن
خیلی وقته تو سکوت غم اسیرم
یک لحظه خوبی به من بده از من بگیر روح و تنم
برای یک لحظه خوشی به هر دری در می زنم
برگردون عمر رفتمو حتی واسه یه ثانیه
دلخوش کنم حتی دروغ از من مگه چی باقیه
غربتم رو آشنایی کن بهارم
روزامو دریاب عزیز دور شد قطارم
تنها یک ثانیه عاشقی به جز این
هیچ توقعی از این روزا ندارم.
برگردون عمر رفتمو حتی واسه یه ثانیه
دلخوش کنم حتی دروغ از من مگه چی باقیه
نمی دونم چند شنبه بود که زنگ زدم به عمو فرشید اما تو خوابم نمی دیدم که این اجازه به من داده بشه که عمو فرشید رو ببینم.
وقتی عمو فرشید گفت می خواد منو ببینه خیلی خوشحال شدم انگار به یکی از آرزوهای بزرگم رسیدم.
تو این چند سال تنها راه ارتباط من و عمو فرشید یه کامپیوتر و اینترنت بود که من دسترسی کمی به اینترنت داشتم و اون موقع ها من فقط یک خواننده وبلاگ ساده از نظر عمو فرشید بودم.
نمی تونم کلمات رو کنار هم بچینم. تمام جمله ها تو ذهنم بهم ریخته است نمی دونم از کجا بگم و چه طور شروع کنم. انقدر این چندروز سخت و عجیب گذشت که نمی تونم در موردش بنویسم.
راحت شروع کنم.
حدودا زمستون ۱۳۸۵بود که یه وبلاگ درست کردم تا هم از تنهایی در بیام هم بتونم برای خودم دوستی پیدا کنم.
تو صفحه اول بلاگفا بودم که اسم یک وبلاگ توجه من رو خیلی به خودش جلب کرد.
بنگر چگونه دست تکان می دهم
گویی مرا برای وداع آفریده اند.
با خوندن این شعر یاد حال و احوال خودم افتادم. به وبلاگ سری زدم و مطالبش رو خوندم. غمگین. قشنگ و صمیمی بود. نظرات وبلاگ زیاد بود و صاحب وبلاگ از جون و دل جواب تک تک نظرات رو داده بود. صادقانه بگم حسودی کردم. خیلی. کاش من هم کسی بودم که تا این حد مورد توجه بودم.
هر روز به وبلاگ می رفتم و مطالب جدیدش رو می خوندم. از این همه صداقت و شجاعت لذت بردم. من هم نظرم رو در مورد وبلاگ گذاشتم و جواب گرفتم. احساس کردم هستم. دیده می شم. این ماجرا ادامه داشت تا اینکه در جواب یکی از پست هام که خیلی دلم گرفته بود یک پیغام دریافت کردم. تو این پیغام شماره ای به من داده شده بود. شماره مربوط به کسی بود که روزی حتی فکر نمی کردم جواب به کامنت هام بده اما به من این اجازه داده شد بود که اون آدم رو به عنوان عمو یا پدر خودم صدا کنم.
نخواستم بگم پدر. چون نمی خواستم داغ دلم هر روز و هر روز تازه تر بشه. تا مدت ها شماره تو نظرات خصوصی وبلاگم بود و جرأت زنگ زدن نداشتم. می ترسیدم که با بیان مشکلاتم برداشت این آدم مهربان از حرفام چیز دیگه ای باشه. آخه یه مدتی که مشکلات مالیم خیلی زیاد شده. تا می خوام با یکی دردو دل کنم سریع از اوضاع خراب بازار می گه و اینکه پولی نداره. اما من پول نمی خوام. گدا که نیستم. از اسب افتادم، از اصل که نیفتادم. به عمو فرشید زنگ زدم همونطور که فکر می کردم مهربون و خوب باهام برخورد کرد. خواست منو ببینه. باورم نمیشد انگار خواب میدیدم. طی 2 روز برنامه ریختم و رفتم تهران.
اولین بارم بود تنهایی به تهران می رفتم هیچجا رو بلد نبودم و جز تارا دوست دوران دانشگاهم هیچکس رو نمی شناختم. 5 شنبه شب ساعت 6.30 حرکت کردم ( با قطار) و جمعه 5 صبح رسیدم. به هزار مشکل خونه تارا رو پیدا کردم. به خاطر من جمعه رو مرخصی گرفته بود. با عمو فرشید تماس گرفتم برای ساعتی وقت داشت که من نمی تونستم برم. قرار شد فردا ساعت 11 نزدیک خونه ی عمو فرشید باشم. جایی که از خونه تارا خیلی دور بود.
تارا از 8 صبح می رفت سر کار و به دلیل مذهبی بودن خانوادش و حضور برادرش در خونه صبح همراه تارا از خونه خارج شدم.
تا ساعت 11 هر مسیر مترو رو چندین دور رفتم. تا بیکار نباشم. به عمو فرشید زنگ زدم. جلسه بود. ساعت 2 دوباره زنگ زدم. وقت دکتر داشتن. این بین با پسری آشنا شدم که به خاطر تنهایی و غربت من اومد و کنارم موند. به خاطر اینکه من نترسم و احساس آرامش کنم از دوستاش خواست بیان تو پارک و پاسور بازی کنیم. خوب بود. شانس بزرگی بود. چون انقدر تو مترو ایستاده بودم پاهام داشت می شکست. دوباره ساعت 5 به عمو فرشید زنگ زدم که گفت یه عمل کوچیک پا داشتن و تو خونه هستند. آدرس رو به من دادند و من که خیلی دور از اون آدرس بودم به سختی خودم رو به اونجا رسوندم. دیگه یاد گرفته بودم که آدم تو تهران اصلا دیده نمی شه فهمیدم می شه مثل همه آدمهای عادی دیگه برای خسته نشدن کف مترو چارزانو نشست. بماند که چطور اما بلاخره خونه عمو فرشید رو پیدا کردم. یه جعبه شیرنی خریدم و رفتم خونه عمو فرشید. مادر همونطوری بود که عمو فرشید می گفت.
کوله وسایلم رو دوشم و همسترم تو یه پلاستیک تو دستم. بود. با دیدن کلاغ تو خونه عمو فرشید خیلی خوشحال شدم. اون یه پرنده داشت که شاید هیچکس تو خونه اش نگه نمی داره. من عاشق حیواناتم. همشون. حتی موش. حتی کلاغ. حتی سگ گله.
رفتم دیدن عمو فرشید. تو اون خونه نه احساس غربت می کردم نه ترس. این همه ساعت رو تو غربت تحمل کردم اما بلاخره عمو فرشید رو دیدم.
خیلی حرف براش داشتم. می خواستم از همه چیز براش بگم. البته اینم بگم که هرچی گفتم عمو فرشید با دقت شنید و با آرامش جواب داد اما وقتی به اون خانم زیبا و مهربونی که اونجا بود گفت "من یک ربع با شهره صحبت می کنم بعد بقیه کارها رو انجام می دیم"
دلم می خواست بزنم زیر گریه. توقع بیجایی دارم می دونم اما فکر نمی کردم این همه راه که رفتم. این همه ساعت که گذروندم تا عمو فرشید رو ببینم باهاش حرف بزنم فقط...................
بماند. زیاد نوشتم.
گرچه هیچوقت هیچکس به وبلاگ من سر نمی زنه. نمی دونم برای چی و برای کی می نویسم.
من مثل ابر رهگذر می بارم از شب تا سحر
دریا نمی گیره نشون از قطره های در به در
به نام خدا
سلام. خیلی وقته ننوشتم ولی عشق به نوشتن رو از دست ندادم.
زندگی میگذره و در به در های من همین طور ادامه داره. با تمام وجود برای زنده موندن و زندگی کردن تلاش می کنم. نمی خوام ببازم. تنها و بزرگترین دارایی من خدایی ست که در این نزدیکی ست.
تو این مدت زندگی از وقتی مامان و بابا جدا شدن خیلی چیز ها از دست دادم و چیز های زیادی یاد گرفتم.
من از این زندگی یاد گرفتم همه ی آدم ها بد هستند مگر اینکه خلافش ثابت بشه.
یاد گرفتم برای عزیز بودن باید پشت پرده ی دروغ و تظاهر مخفی شد.
یاد گرفتم بدی کنی خوبی می بینی.
یاد گرفتم جواب خوبی بدی و تهمته.
جواب اعتماد خیانته.
جواب عشق نفرت و ذلته.
من خیلی چیزا یاد گرفتم. اما به قول استاد درس مبانی مدیریت ناهنجار های جامعه همیشه می خوان بر خلاف این جامعه حرکت کنند مثلا موهاشون رو سیخ سیخ درست می کنند.
آره من هم جزو این ناهنجاری ها هستم.
چون وقتی یه پسر رو می بینم دست و پام نمی لرزه. تعجب نمی کنم. دیدن اشتباهات دیگران نه برام عجیبه و نه انقدر جالب که بخوام همه جا بیان کنم
من ناهنجارم چون رغیبامو با نیرنگ و حیله از سر راهم بر نمی دارم. چون با وجود این همه چیز که از این دنیا یاد گرفتم باز هم بر خلاف جهت آب شنا می کنم.
چون دارم تو مرداب حقیقت غرق می شم اما به دروغ پناه نمی برم.
من از طرف خونوادم حمایت نمی شم چون همیشه اعتقاد داشتم آدما خوب هستند مگر اینکه خلافش ثابت شه. و همیشه خلافش ثابت شده و آدم های اطرافم با سوء استفاده از اعتمادم به جنگ من اومدن.
من فقط یه دختر بچه ام که دارم برای زنده موندن تلاش می کنم و می جنگم. همین.
دلم می خواد به دوستام و هم سن و سال های خودم این دنیا رو نشون بدم.
هر چیز یاد گرفتم رو بهشون یاد بدم. اما اینو خوب می دونم که نسل من نسل تجربه است نه نصیحت پذیری.
من هم شاید روزی این حرفهارو شنیده باشم اما الان دیگه باور دارم ولی خیلی دیره.
خیلی.
من ۲۱ سالمه اما هیچ هیجانی نه برای زندگی نه برای ازدواج و نه برای آینده ندارم.
تنها امید برای زنده موندن و زندگی کردن نجات آینده آدم هاییه که روزی اول اون خطی که من بودم قرار می گیرن و با تردید سعی در جلو رفتن دارن. نمی خوام آرزو های دوستهای هم سن و سالم که هنوز پاشون به جامعه باز نشده تبدیل به یاءس بشه.
به یاد آرزوهایی که می میرن
سکوتی می کنم سنگین تر از فریاد
ساده است نوازش سگي ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زير غلتکي ميرود
و گفتن که سگ من نبود...
ساده است ستايش گلي
چيدنش
و از ياد بردن که گلدان را اب بايد داد..
ساده است بهره جويي از انساني
دوست داشتنش بي احساس عشقي او را به خود وانهادن
و گفتن که ديگر نميشناسمش..
ساده است لغزش هاي خود را شناختن
با ديگران زيستن
به حساب ايشان و گفتن که من اينچنينم..
ساده است که چگونه ميزييم
باري زيستن سخت ساده است
و پيچيده نيز هم...
دل کندن از نوشتن خیلی سخته. اما جبر روزگار آدم رو مجبور به کارهایی می کنه که آدم هیچوقت دوست نداشته انجام بده.
بچه که بودم دنیا رو خیلی قشنگ و ساده می دیدم.
بزگترین آرزوم بزرگ شدن بود و انجام کارهایی که دوست دارم بدون باید و نبایدها.
بزرگ شدم و هیچ باید و نبایدی در زندگیم نیست اما....
وای که ما آدم ها چقدر در حق خودمون و دیگران بدی می کنیم. از این همه آزادی چی می خواستم نمی دونم.
شاید عشق
شاید آسایش
شاید زندگی کردن.
اما الان زنده نیستم که زندگی کنم.
زندگی می کنم که زنده باشم.
و این یعنی مرگ رویاهای بچگی.
هیچ چیز زیبایی سابق رو نداره.
عشق اون وعده های ساده ی بچگانه نیست.
من هستم. تو هستی. ما اجازه داریم با هم باشیم بی هیچ ترس و واهمه ای ...
قرارها دیگه مثل دوران بچگی تو کوچه و پسکوچه نیست اما........
چرا خیانت؟ چرا دروغ؟ چرا نامردی؟ چرا دورنگی؟
چرا بزرگ شدن با اولین دروغ شروع می شه؟
دلم می خواست آزادیم رو از من بگیرن. اما خونوادم رو به من بدن.
پدرم رو که با اخم بهم بگه: کجا بودی؟ کجا می خوای بری؟ درساتو خوندی؟
که وقتی راه میرم سرم رو بالا بگیرم و هرکی بهم گفت "بالای چشت ابرو" برم و به بابام بگم. و احساس امنیت کنم.
احساس آرامش کنم.
دلم می خواد مثل بچگی وقتی مریض می شم بابام منو ببره دکتر. نه اینکه تک و تنها برم یک درمانگاه شبانه روزیه ساده سرم وصل کنم بیخیاله اینکه تموم می شه یا نه. چشامو رو هم بذارم.
و حتی یک نفر ازم نپرسه: خوبی؟
جای خالیتو همیشه احساس مس کنم بابایی. اینکه جواب اس ام اس هامو نمی دی.با اینکه صدف کوچولو دختر جدیدت باعث شده ۳تا بچه ات رو فراموش کنی که حتی دلتنگشون نشی.
تو حتی نمی دونی محل کارم کجاست. کی صاحب کارمه. یعنی برات مهم نیست دختر کوچولوت چیکار میکنه؟
۴ ماه پیش دخترت با مرگ درگیر بود اما تو حتی خبردار هم نشدی اما اون. (ناپدریم) تمام مدت رو سرم بیدار بود. نگرانم بود اما تو نبودی.
آخه بی انصاف من به کی بگم بابا؟ هان؟
وقتی تو که پدرمی فراموشم کردی یه غریبه. یه عشق. یه دوست. یه دوست پسر چطور ممکنه وفادار باشه و فراموشم نکنه.
خیانت دیدن برام عادی شده اما خیانت کردن هنوز برام عادی نشده.
وبرای تو هیچ فرقی نمی کنه.
همه از من گریزانند
تو هم بگذر از این تنها
سلام. نمی دونم چند وقت گذشته که ننوشتم. تو این مدت همه چیز عوض شد.
از چی بگم؟
از اینکه انقدر دروغ گفت و اذیتم کرد تا با یکی دیگه دوست شدم؟
از اینکه این آدم جدید یه جورایی جای اونو تو دلم گرفت؟
یا از این بنویسم که این دفعه هم غرورم شکست؟
آره این هم بد بود. این هم دروغ گفت. اون دوستیه قشنگ بعد از ۲ سال عذاب تموم شد. اما ........
یه شب گوشیش خاموش بود زنگ زدم خونشون... رفته بود عقد کنه. با یکی که من نبودم.
آره اینم از عشق جدید من. به همین راحتی ازدواج کرد.
عید فطر مراسم می گیره
...........................................................
واسم دعا کنید.
همگی سلام. خیلی وقته به وبلاگم سر نزدم.
اتفاق های این مدت.
مشهد بودم که خبر فوت دوستم رو شنیدم.۲۴/دی/۱۳۸۶ بود که فوت کرد.
باورش خیلی سخت بود. هنوزم باورم نمیشه.
۶ یا ۷ سال بود که میشناختمش. همیشه بهش حسودی می کردم. هنوزم بهش حسودی می کنم.
اتفاق بعدی تونستم ۴ ماه از آقا خرسه خبر نگیرم اما بازم کم آوردم. دیروز تولدش بود. بهش تبریک گفتم. و این بهانه ای شد تا دوباره این جیرجیرک تنها رو خام کنه.
ماکه داغونشیم. اینم روش.
میگه برگشته.میگه دلتنگه.میگه دوستم داره. و منه عاشقه ساده لوح بازم باور کردم. دروغ های شیرینش رو همیشه باور می کنم.
برای دیدنش دارم لحظه شماری می کنم در حالی که می دونم نمی تونم. الان تو شهر خاطراتم هستم. در حالی که فقط ۲ ساعت راهه و می تونم ببینمش اما نمی تونم ببینمش.
دیروز تا اینجا اومد که من و ببینه اما من نتونستم برم ببینمش. دلم براش تنگ شده. خیلی اما .....
میترسم یعنی واقعا راست می گه یا این یه بازیه جدیده.
ادامه می دم تا ببینم چی میشه. می خوام ببینم تا کی میتونه به این بازی ها ادامه بده تا کی میخواد بدی کنه؟ تا کی می خواد اذیتم کنه؟ اگه اذیت کردنه من باعثه شادیشه بذار شاد باشه ما که بخیل نیستیم. آرزوی من شادیه اون پس چرا خودم باعث شادیش نباشم؟
می خوام برگردم
اما
می ترسم
می ترسم
بگی عشقی نمونده
بگی حرفی نداری
می ترسم
بری تنهام بذاری
آره می ترسم اما این ریسک و به جون می خرم. دوباره تو بازیت شرکت می کنم. تو بازی که مطمئنا من بازنده ی اون خواهم بود. اما باخت به تو یعنی برد.
دیروز ۲۰ سالت شد. همیشه روز تولدت مهربون میشی، همون یه روز هم خوبه از هیچی بهتره اما می ترسم یه روز بفهمی با من چی کار کردی که دیر باشه.
داشتم ازدواج می کردم تا بتونم فراموشت کنم اما بازم خاطراتت نذاشت. خودتم که نیستی خاطراتت همیشه با منه.
بیخیال مهم اینه تو خوب شدی،مهم اینه واسه ی یه بار از شنیدنه صدام خوشحال شدی، تویی که به خاطر من حتی حاضر نمی شدی یه کوچه راه رو بیای،۲ ساعت راه رو اومدی و با اینکه من به دیدنت نیومدم گفتی اشکال نداره و حاضری هر سختی رو تحمل کنی تا من رو ببینی. بعد از ۴ ساعت معطلی تو شهر غریب منو ندیدی و رفتی، اما بازم ناراحت نشدی. شاید امروز ببینمت اما.....
دعا کن بشه ببینمت.
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا ؟
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا ؟
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن ازچون منی شیدا چرا ؟
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند
در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس تنها چرا ؟
1386.7.2
عزیزتر از جانم! دلم برای شبهای بی کابوس و روزهای با تو بودن تنگ شده.
شبهایی که وقتی می خوابیدم بودی و صبح که چشمامو باز می کردم بدون هراس نبودنت
تو رو در کنار خودم می دیدم.
امشب دیدمت. مهربون بودی.
مثل خودت بودی.
خوبه خوب.
چه شبه خوبی بود. مثل خواب بود. یه رویای قشنگ و کوتاه.
آخی دوستات چه دلسوز و دوستانه بودن.
طوری خداحافظی کردن و به خاطره برگشتنت دلداریم می دادن
انگار شکسته شدن دلم رو به چشم می دیدن.
و تنهاییم رو در لحظه های نبودنت حس کردن.
و تو از دوباره اومدنت گفتی. از دلتنگیت.
طوری از خاطرات گذشته حرف می زدی انگار تو هم دلتنگ خاطراتمون بودی.
و من.. عاشقتر از همیشه رفتنت رو به چشم می دیدم.
و داغون می شدم.
و باز احساس تنهایی و غربت همه ی وجودم رو می گرفت.
لباسم بوی عطر تنت رو می ده.
لباسم رو به یاد تو بغل می کنم تا جای خالیت رو پر کنه.
دوستم نداشتی اما من
عادت کردم به بودنت
فریب دادن نامردما
تو رو ازم ربودنت
در این روزهایی که نیستی چه خوش خیالم که از تو می نویسم.
27.6.138۶
الان تو راه برگشتم. خدا رو شکر مشکل حل شد.
چه عجیب بود اصلا امکان نداشت اینطور بشه. اما شد
ما تبرعه شدیم. پدرش هم اونجا بو. خیلی خجالت کشیدم.
چه آدم محترمی بود. از بابام عذر خواهی کرد و مارو به خونشون دعوت کرد.
دوستای خوبم ممنونم که برام دعا کردین.
سلام دوستان. شرمنده اگه دیر آپ می کنم یا اگه به وبلاگ هاتون دیر سر می زنم.
این روزا خیلی گرفتارم. امیدوارم از دستم ناراحت نشین و رو حساب بی معرفتیم نذارین.
دوستای خوبم اگه از دستم ناراحت نیسین
خواهش می کنم کامنت بذارین تا بدونم باهام قهر نیستین.
مرسی. از همتون متشکرم. نماز و روزه های همه قبول باشه
من و هم دعا کنید

سلام ببخشید دیر آپ کردم. حالم زیاد خوب نبود اما الان میشه گفت زیاد خوبم.
دوستای خوبم از همتون ممنونم که برام دعا کردین.
![]()
اینایی که می نویسم مربوط به 25.6:
هیچ کس ویرانیم را حس نکرد .... وسعت تنهائیم را حس نکرد
در میان خنده های تلخ من ....گریه پنهانیم را حس نکرد
در هجوم لحظه های بی کسی ....درد بی کس ماندنم را حس نکرد
آن که با آغاز من مانوس بود ....لحظه پایانیم را حس نکرد
الان تو اتوبوسم. قراره بابا هم بیاد. بین راه بابا رو می بینم.
فردا دادگاه دارم. می ترسم. بین زندگی با اون و آبروم یکی رو باید انتخاب کنم.
با یک کلمه اون مال من می شه. گاهی به سرم می زنه تو دادگاه همه چیزو بگم
و با بدست آوردنش انتقام تمام بی مهری هاش رو بگیرم.
می دونم اون الان یه جورایی از من میترسه.
آیندش دست منه.
نمی دونم چیکار کنم.
می دونم که دارم از دستش می دم.
خیلی سخته من مجبورم بین همیشه داشتنش و خواسته ی اون
یکی رو انتخاب کنم.
می تونم همیشه داشته باشمش اما به خاطره اون ازش می گذرم
چرا تنهام؟ کاش یکی رو داشتم تا باهاش حرف بزنم.
اما تنهاااااااااااااااام...
دارم میام به شهر تو، خاطراتمون، خونم ، عشقم........
دارم دق می کنم. دارم دستی دستی از دستت می دم
اگه بخوام می تونم به آرزوم برسم
اما
منه احمق انقدر عاشقتم که به خاطرت حاضرم از تو
که تنها دلیل زندگیمی بگذرم.
همش تو، همیشه تو ، به خاطره تو، به یاد تو.
پس کی من؟ کی به من فکر می کنه؟
وای که چه تصمیم گیریه سختیه!!!!!!!!
عزیزم جات خالیه. کجایی نازنینم؟
بهت احتیاج دارم.
مثل همیشه نیستی، نیستی، نیستی،.........
و من تنهاترین تنهام.
می خوامت، دوست دارم،
اما بازم مثل همیشه حرف حرفه توئه عزیزترینم.
باید ازت بگذرم.
تو توو دستای منی، می تونم داشته باشمت، اما....
اگه حرف بزنم واسه همیشه مال من می شی
اگه انکار کنم دیگه هیچوقت نمی بینمت
و می دونم دیگه حتی جواب تلفنم رو نمی دی
چه سخته انتخاب..........
هرچی می گذره به لحظه های از دست دادنت نزدیکتر می شم.
کاش بمیرم و با دستای خودم رهات نکنم.
خدایا کمکم کن که بتونم تحمل کنم.
خدایا کمکم کن.
از خودم بدم میاد. خودمو هیچوقت نمی بخشم.
منه دیوونه انقدر غرق تو شدم که تنها دلیل زندگیم رو از خودم گرفتم.
گذشــتن از اون همه عشق
براي من ســــــــــــاده نبود
با ايـــــن که پر پر مي زدم
بايد ميرفتي دير يــــــــا زود
ديگه واســـــــــــــه تموم عمر
ميگذرم از خواســــــــــــتن تو
يه چيزي شبيه معــــــــجزست
از ایــن بـعـد دیــدن تــــــــو

مراچون قطره ی اشک زچشم انداختی ،رفتی
تـوهم ای نــــازنین ! قدرمــرانشناختـی رفتـی
بــه چندین آرزو چون ســایه درپای تو افتادم
ولـــی دامن فشاندی قدبه نازافراختـی ،رفتــی
سلام عزیزم. نمی دونم چی بنویسم و چطور.
3 روز بیشتر تا اون روز نمونده. بابا قرار بود تماس بگیره
اما نگرفت. نمی دونم چرا. نگرانم. یعنی چی میشه.
3 روز دیگه قراره من و تو هم رو ببینیم. البته شاید.
خیلی نگران حکم دادگاه هستم.
چه حال بدیه. وقتی فکر می کنم قراره دوباره پا به اون شهر بذارم.
لحظه ی ورود. لحظه ای که تو رو می بینم.
دیدن دوباره ی خونه م. زنده شدن خاطرات.
وای!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
فکرشم دیوونه م میکنه.
کاش اینجا بودی و یکمی دلداریم می دادی.
کاش آغوش گرمت مرحمی بود بر دل افسردم
اگه اینجا بودی تو بغلت انقدر گریه می کردم که دلت به حالم بسوزه.
و نتونی تنهام بذاری.
انقدر بهت می گفتم دوست دارم تا ابراز علاقه های دیگه به نظرت نیاد.
تا بفهمی من از همه بیشتر دوستت دارم.
تا بفهمی عاشقتم.
تا بفهمی برات میمیرم. بدون تو میمیرم
اگه الان زنده ام واسه اینکه هنوز امید دارم.
همین که می تونم ببینمت، اگرچه کم،
همین که صدات رو می شنوم،
برام کافیه. همینا خودش کلی بهانه است برای منه عاشق که به زندگی ادامه بدم
سهم بودن تو در خیال من، درست به اندازه ی سهم نبودن من است در خیال تو
و این غمگین ترین حسرتی است که من مجبور به تحمل آنم.
پا به پای بی تویی تو، به هرکجا که بی تو می رسم دردمندانه می یابم
که ساعت هاست از اینجا رفته ای.
حالا، جای پاهای پیر تو، تنها دوستان همیشه دلشاد من هستند.
من چقدر به آنها حسودی می کنم چون دیده اند تویی را که رفته ای.
و پا بر دلشان گذاشته ای.
این روزها، اما انگار دیگر تمام زمین ها سنگی شده اند
و من بی دوست و تنها شده ام.
تو باز مثل همیشه با نسیم می رقصی و می روی
و من با باران می گریم و در خاک می شوم.
اما انگار امشب قرار است فقط باران بیاید.
تا مسیر سیاه نگاه سرگردان مرا تا ستاره مان خط خطی کنی
تا من راه نگاه این ستاره را گم کنم.
تو رفته ای، نمی دانم کجا
عکست تنها دلخوشی شبها و خلوت های خسته من شده است.
و من در خلوت تو آنقدر گریه کرده ام که دیگر امشب
تمام آسمانها بارانی شده
حالا دیگر گریه هایم به جای آنکه نگاهم را شفاف کنند و دلم را صاف،
آسمان را هم تیره و خط خطی می کنند
تا من راه نگاه این آخرین ستاره را هم گم کنم.
خداوند یک موجود را خلق کرد و نامش را (مرد ) گذاشت از او پرسید آیا راضی هستی ؟ جواب داد: هرگز; پرسید چه میخواهی ؟ گفت : آئینـــــــــه ای میخواهم که درآن بزرگی خود را ببینم , صندوقچه ای میخواهم که جواهر خــود را درآن جای دهم, بالشی میخواهم که هنگام خستگی برآن تکیه زنـــــــــــــــــم, نقابی میخواهم که هنگام ضروت درپشت آن مخفی شوم, بازیچه ای میخواهم که درآن شاد باشم, مجسمه ای میخواهم که زیبائیش چشم را نوازش دهد, اندیشه ای میخواهم که درآن غوطه ور گردم, مشعلی میخواهم که با آن راهنمائی شـــــــوم
پس خداوند زن را خلق کرد![]()

اگر سنگ ، سنگ ...
اگر آدمي ، آدمي است
اگر هر کسي جز خودش نيست
اگر اين همه آشکارا بديهي است
چرا هر شب و روز، هر بار
بناچار
هزاران دليل و سند لازم است،
که ثابت کند :
تو توئي؟
هزاران دليل و سند،
که ثابت کند ...
با اين همه
اما
با اين همه
تقصير من نبود
که با اين همه ...
با اين همه اميد قبولي
در امتحان سادهْ تو رد شدم
اصلاً نه تو ، نه من!
تقصير هيچ کس نيست
از خوبي تو بود
که من
بد شدم!
قيصر امين پور
امروز روز خیلی خوبی بود. اگر چه عکس هامون پاک شد
اما اتفاق های خیلی خوبی افتاد.
امشب بعد از چندین ماه بی مهری به در خواست من یه اس ام اس خوشکل برام فرستادی
هنوز خیلی خیلی خوشحالم. باورم نمی شد.
امشب همونطوری بودی که آرزو داشتم باشی.
مرسی عزیزم. من این خوشحالی رو مدیون توأم.
عزیزتر از جانم با وجود حرفاهی اطرافیان هنوز از تو نا امید نشدم.
امشب می خواستم آدرس وبلاگم رو بهت بدم اما نشد. شاید این طور بهتر باشه.
ساده بگویم، نگاه زاده علاقه است. اگر دو چشم روشن عشق به تو نگاه کنند
دیگر تو از آن خود نیستی.
زمان می گذرد و زمانه نیز هم.
کودک می شوی. جوان هستی و جوانی نمی کنی.
می گذری، پیر می شوی، می مانی.
باز هم مثل همیشه در پی گمشده ای هستی.
که با تو هست ، نیست!
باز در پی آن علاقه پنهان، آن نگاه همیشه تازه اسیر
باز آن دو چشم روشن عشق را در غبار بی امان زمان جستجو می کنی.
آه از آن که او دیگر تکه ای از تو شده
سایه ای خوش بر دل تو
گوشه گوشه ی دل خراب، سرشار از عطر نگاه توست عزیز دل
نمی دونم چی بگم. جز تشکر کاری ازم بر نمیاد.
ممنونم که خوب بودی .
مهلت عاشق بودنم داره به اخر می رسه
نگاه نکن به اسمون خورشید خانوم رفته دیگه
اینجا کسی از قدیما قصه و شعری نمی گه
از خواب نمی پره کسی وقتی که برگا می ریزن
شقایق های بی پناه اسیر دسته پاییزن
بخواب قشنگو موندنی که دنیا دیدن نداره
گلای خشک و کاغذی که دیگه چیدن نداره
مرز حصار و انتظار غم تو غبار جا ده هاست
تو این غبار بی کسی پروانه بودن اشتباس
همدم غصه های من زخمی بغضه خاطرس
اما هنوزم غروبا عاشقی پشته پنجرس
همش غروب همش غروب یه جاده و صد تا خزون
دلم می گیره واسه غربت پاک باغچمون
بخواب فصاخت سحر که دیگه تو دنیای ما
چراغی روشن نمی شه با دسته سرده ادما
دیوونه نگات شدم
عاشق خنده هات شدم
شونه برای گری هات
من خاک زیر پات شدم
آره نازنین قصه هنوز عاشقم. چطور این طور شد؟
اولین بار کی نگات دلمو لرزوند؟
چی گفتی که به دامت افتادم؟
نمی دونم .....
ای عزیز نازنین نمیشه از تو گذشت
و من باز تنهام. تنهاتر از همیشه.
وقتی بهت دل بستم دلم خوش بود که دیگه تنها نیستم.
اما نمی دونستم تنهاتر می شم.
هیچ کس هیچ جذابیتی برام نداره
هیچکی تو نیست. هیچکی تو نمی شه.
اما نمی دونم چرا اونا تلاش می کنن تا تو بشن.
به این امیدن که شاید ذره ای از عشقی رو که به تو دارم به اونا هم داشته باشم.
عزیزم اشکهام آغوش گرمت رو برای بارش کم داره.
نمی تونم ازت بگذرم.
آخه بدون تو به چه امیدی شبم رو روز کنم؟
تنها دلخوشیم همین دلنوشته هایی که تو نمی خونی اما برای توست
من بی تو اما برای تو زنده ام.
به یاد تو می نویسم و به عشق تو نفس می کشم.
می بینی عزیزم همش تو ، تو ، تو....
من در حسرت بی تو بودن، لحظه های با تو بودن رو به تصویر می کشم
و از تو گفتن تنها دلخوشیمه
از تو ای دوست نگسلم پیوند
گر به تیغم برند بند از بند
می خوام بنویسم این طوری احساس می کنم کنارمی
و می شنوی. اما چه بدی وقتی به خودم میام و می بینم کنارم نیستی
کجایی تا بهت نشون بدم دیوونه وار عاشقتم.
عزیزم همه از عشق می گن.
هرکی قصه مون رو میشنوه یه چیزی می گه.
تو چرا نمیای اینارو بخونی یه چیزی بگی
شاید یه روز اینارو خوندی
عزیزتر از جانم! دلم گرفته در این هوای پر ز نامردی
با کی بگم این همه دردو؟
امروز به همراه یه همزاد قدیمی به دیدار خاطرات گذشته رفتیم.
چه تلخ بود وقتی به مرگ خاطرات خیره می شدیم.
دلم گرفته اما کو آغوشی تا خون گریه کنم؟
دلگیرم نازنینم. همه عوض شدن. دیگه هیچ کس اونی که بود نیست
کسانی که زمانی نام رفیق رو روشون گذاشته بودیم
چه بیشرمانه نمک خوردند و نمکدون شکستند
جاهایی که زمانی خلوتگاه تنهایی ما بود، دیگه نبود.
وای نازنینم چه سخته سیاه پوش این همه خاطره بودن.
و حالا تو، تو هم می خوای خاطره شی؟
نه نازنینم. تو رو به گورستان خاطرات نمی سپارم.
رخت سیاه برای عشق به تن نمی کنم.
بلکه خودم رو محسور گذشته ها می کنم
تا من و لحظه های با تو بودن در گذشته بمونیم
و هیچوقت عزیزم تو به خاطرات نپیوندی
در گذشته زندگی کردن بهتر از عذادار خاطرات روزهای زنده بودنم است.
با خنده هایت می خندم
و
با غم چشمانت بغضم را در گلو فرو می برم
ای کاش می دانستی تنها دلیل بودنم
تویی.....
دنیا را بد ساخته اند
کسی را که دوست می داری؛ تو را دوست ندارد
کسی که تو را دوست دارد؛ تو دوستش نمی داری
اما کسی که تو دوستش می داری و او هم تو را دوست دارد
به رسم و آیین زندگی به هم نمی رسند؛
و این رنج است؛
زندگی یعنی این ...
مرحـبا ای پیک مـشـتاقان بده پیغام دوسـت
تا کـنـم جان از سر رغبـت فدای نام دوسـت
والـه و شیداسـت دایم همچو بلبل در قـفـس
طوطی طبـعـم ز عشـق شکر و بادام دوسـت
زلـف او دام است و خالش دانـه آن دام و مـن
بر امید دانـهای افـتادهام در دام دوسـت
سر ز مسـتی برنـگیرد تا به صبـح روز حـشر
هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست
بـس نـگویم شمـهای از شرح شوق خود از آنک
دردسر باشد نـمودن بیش از این ابرام دوسـت
گر دهد دستـم کشـم در دیده هـمـچون توتیا
خاک راهی کان مـشرف گردد از اقدام دوسـت
میل مـن سوی وصال و قـصد او سوی فراق
ترک کام خود گرفـتـم تا برآید کام دوسـت
حافـظ اندر درد او میسوز و بیدرمان بـساز
زان کـه درمانی ندارد درد بیآرام دوسـت
دیدمش. اون همه نفرتی که جمع کرده بودم تا وقتی دیدمش دیگه عاشق نباشم.
با یه نگاهش از بین رفت. یهو دست و دلم لرزید.
نمی دونم چم شد. دستام بدجوری می لرزید حال خودم رو نمی فهمیدم.
می خواستم فقط نگاهش کنم.
هنوز سرگردونم.
چند بیت از امیر خسرو دهلوی
جان ز تن بردی و در جانی هنوز
دردها دادی و درمانی هنوز
مُلکِ دل کردی خراب از تیغ ناز
وندرین ویرانه سلطانی هنوز
هر دو عالم قیمت خود گفتهای
نرخ بالا کن که ارزانی هنوز
من ز گریه چون نمک بگداختم
جان ز بند کالبد آزاد گشت
پیری و شاهد پرستی ناخوش است
خسروا تا کی پریشانی هنوز
رضا حیرانی
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو
دوستت
می بینی آقا خرسه باهام کاری کردی که دیدنت برام یه آرزوست.
واسه یه لحظه دیدنت دارم پرپر می زنم. حالا دیگه جدی جدی پرپرت شدم.
اومدم شمال. 10 ساعت راه رو اومدم شاید تو هم 2ساعت راه رو بیای
کمی هم این دل داغون آروم بگیره . اما نیومدی.
به من گفت : بمان
به من گفت : بخوان
به من گفت: بخند
به من گفت : بمیر
ماندم
خواندم
خندیدم
مُردم
از سفر که برگردم بیشتر می نویسم.
شاید من هم تو عشق کم آوردم.
تصمیم دارم فراموشش کنم.
نمی دونم.
لايقت شايدنباشدتاروبودعشق من...
آبرويم رافداي ابرويت مي کنم....
بازم می خوام از تو بگم.
این روزا همش تو فکرمی . بیشتر از همیشه
آخه خودم رو به پررویی زدم و بعد از 45 روز صبوری غرورم رو شکستم
و باهات تماس گرفتم. ممنونم که جوابم رو خوب دادی.
مرسی که خوب بودی.
اینجا همش از تو می نویسم. اما کاش خودت هم اینا رو می خوندی
کاش می دونستی این روزا بیشتر از هرچیزی به تو نیاز دارم.
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پابرجاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
تو یه رویای کوتاهی ، دعای هر سحرگاهی
شدم خواب عشقت چون ، مرا اینگونه می خواهی
من آن خاموش خاموشم ، که با شادی نمی جوشم
ندارم هیچ گناهی جز ، که از تو چشم نمی پوشم
تو غم در شکل آوازی ، شکوه اوج پروازی
نداری هیچ گناهی جز، که برمن دل نمی بازی
مرا دیوانه می خواهی ، زخود بیگانه می خواهی
مرا دلباخته چون مجنون ، ز من افسانه می خواهی
شدم بیگانه با هستی ، زخود بی خودتر از مستی
نگاهم کن نگاهم گن ، شدم هر آن چه میخواستی
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پابرجاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
بکش دل را شهامت کن ، مرا از غصه راحت کن
شدم انگشت نمای خلق ، مرا تو درس عبرت کن
بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر
نمی ترسم من از اقرار ، گذشت آب از سرم دیگر
الان صدات رو شنیدم . مست صداتم هنوز.
نازنینم چرا قدر با هم بودنمون رو ندونستم؟
نمی دونم این روزا چرا اینجوریم.
اصلا حال خودم رو نمی فهمم.
همه خوشی ها رو فقط با تو می خوام.
می دونم مال من نیستی.
اما خیلی لطف داری که جواب تماسم رو میدی.
مرسی که به خواسته هام توجه کردی.
دوباره آتیش عشقم داره شعله می گیره.
مرسی که کمک کردی این آتیش خاکستر نشه
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از چشمانت جاري است.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبي است که به اسفناک ترين حالت شکسته است.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن شانه هاي محکمي است که بتواني به آن تکيه کني و از غم
زندگي برايش اشک بريزي.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با
جدايي به سرانجام برساني.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست
شبی آید،که تو دیگر نمی آیی
دلم تنهاست....
غباری از چهره ام پیداست
دلم، همچون پرستویی که از آشیان دور باشد
عزادار غم سنگین تنهائیست
صدای باد در جنگل
و رقص شاخه ها در باد
شبی آغاز می گردد ، که تنهائیست
و تو ، دیگر نمی آیی...
نمی دونم این دفعه که بری چقدر طول می کشه تا دوباره من رو از تو خاطرات متروکت بیرون بکشی.
اولین بار نمی دونم چند سال اما به مصداق تاریخ آدم های ماشینی یه روز.
دومین بار کمتر از یه هفته. سومین بار 12 شبانه روز.
چهارمین بار 16 روز. پنجمین بار...........
یادت هست؟ آره منم یادمه ( به قول خودت ) هم سلولی
به جرم عاشقی پا به جایی گذاشتم که حتی تو خواب هم نمی دیدم.
هم بندی هام آدمایی بودن که همسرشون رو به قتل رسونده بودند.
بی گناه و گناه کار همه یک جور به نظر می رسیدن.
همه جور آدم اونجا بود. معتاد، قاتل، دزد، عاشق....
بلاخره سکوتم رو شکستم. می خواستم آبرو داری کنم.
اما آبروی چی؟ کی؟ پیش کی؟
مگه آدم عاشق تو این عصر آدمهای کوکی آبرو داره؟
داشتم می گفتم، آخرین بار که برگشتی قول دادی دیگه تنهام نذاری.
بعد از 16 روز جدایی، 4 روز قشنگ رو ، چه با هم، چه بی هم ، اما برای هم گذروندیم.
اما این بار سرنوشت خواب بدتری برامون دید.
آخه هرچی سنگ جلوی پای لنگ دلم انداخت بی فایده بود
و من با تمام سختی ها و مشکلات بیشتر از قبل عاشقونه دوستت داشتم.
پس جدایی بهترین راه بود و آبرو تنها بهانه.
1شب بازداشتگاه و 4شب زندان، پاداش آدم های آهنی بود برای عشقم.
تک و تنها اونجا بودم. به امید تو. به هیچ کس چیزی نگفتم.
وقتی آزاد شدم بدترین صحنه ای که ممکن بود باهاش روبرو بشم پدرم بود.
وای..!!! چی ممکن بود بهم بگه؟ پس تو کجا بودی؟
وقتی رفتم خونه فهمیدم تو آزاد شدی و من رو فراموش کردی.
خانوادم چند روز تماس گرفته بودن و خبری ازم نداشتن نگرانم شده بودن
پدرم اومده بود و دوستانم به پدرم جریان رو گفته بودن و اون من رو آزاد کرد.
باهات تماس گرفتم تا بعد از اون همه سختی و تنهایی با شنیدن صدات آروم بشم.
اما تو گوشی رو به کسی دادی که صداش شبیه صدای تو بود.
اما آخه مگه میشه بعد از یه عمر عاشقی صداتو نشناسم.
با اصرار گوشی رو به تو دادن.
وقتی بهت گفتم دلنگ شنیدن صداتم نه فکر گذروندون وقت.
بهم گفتی : " ما که لیلی و مجنون نبودیم که بعد از 4روز دوری دلتنگم بشی"
و این بار راحتتر از همیشه از کنارم گذشتی.
و حالا برای ششمین بار بعد از 40 روز، نه برنگشتی،
بعد از 40 روز یه نیم نگاهی به من انداختی.
من به احترام عشقت دل به دریای نابودی زدم.
و تا آخر راه حتی بدون پارو ، با همین دستام ادامه می دم.
گرچه این دریای ماتم ساحل نداره. اما خیال این ناکجا آباد مرحمی ست بر دل شکسته ام.
عزیزترینم...! چقدر آغوش گرمت رو کم دارم.
...
حرف برای نگفتن زیاده.................!!!
برای ثبت این دردها کلمه کافی نیست
کی به تو گفته دیگه تو رو نمی خوام.
با دلی عاشق به دنبالت نمیام
کی به تو گفته دیگه دوست ندارم
گل بوسه بر سر رات نمی کارم
پشیمونم. امیدوارم نیاد. اگه بیاد چطور بذارم بره. نه نمی تونم.
امروز چه سخت گذشت!! ! دوباره دلم هوایی شده.
می خوام مال خودم باشه. اما کاش می شد اینو به دلم فهموند " اونکه رفته دیگه هیچوقت نمیاد"
دیگه باهام تماس نگرفت. به قول خودش " من و تو که لیلی و مجنون نبودیم که چند روز دوری ذلتنگت کنه"
اما منه لیلی مجنونش بودم. با همه شیرینی فرهادش بودم و تیشه به کوه فاصله می زدم.
کجایی ببینی هستی ِ من دارم برای ندیدنت لحظه شماری می کنم.
آره چرا از دیدنت بگم؟ یه لحظه دیدن و یه عمر حسرت و اندوه نداشتنت.
اومدنت، رفتن داره. نگران اون لحظه ام.
نازنین قصه، اگرچه شنیدن صدات آرزومه اما به خاطر آسایش و راحتیه تو به سوگ آرزوهام نشسته ام
مدتهاست این دل لامراد سیاه پوش عشقته.
حالا خودم سیاه پوشیدم. نه اینکه فکر کنی داشتنت رو از دل بیرون کرده باشم. نه.
من بدون تو، تنها دلخوشیم رویای محاله همیشه داشتنته.
نمک به زخم خودم می پاشم.
بیش از اینها
آه
آری
بیش از اینها
می توان خاموش ماند
رفتنت تیشه به ریشه ی زندگیم زد.
و حالا این تنه خشکیده جز انتظار کاری از دستش بر نمیاد.
مرهم زخمهاي من کنج لبان توست
بوسه نميخواهم با من سخن بگو
بعد از این همه شب بیداری و غصه خوردن بلاخره منو یادش اومد.
باهام تماس گرفت نمی تونستم جواب بدم. واسه همین هم بهش اس ام اس دادم. و اون هم بهم اس ام اس داد.
مجبور بودم باهاش مغرورانه برخورد کنم تا دوباره راحت از کنارم نگذره.
به خاطر خودم نبود که اس ام اس داد. قراره شهریور بیاد اینجا. می خواست مطمئن باشه اینجا تنها نمی مونه.
آخه می دونین من دانشجوی شهر اونا بودم. و تو اون شهر خونه داشتم.
اولش مثل یه بازی بود. دوسش نداشتم. اما کم کم بهش عادت کردم و فهمیدم بدون اون نمی تونم
اتفاقاتی افتاد که مجبور شدم دانشگاهم رو انتقالی بگیرم و برگردم اینجا.
الان 40 روزه که ندیدمش. هر روز با امید دیدنش روزم رو شب می کنم.
و هر شب با مرور خاطراتم شبم رو روز می کنم.
15 شهریور خیلی دیره. یعنی واقعا من می تونم ببنیمش. این دفعه کلی نصیحتم کرد.
نمی دونم چرا نتونستم بازم حرفای دلم رو بهش بگم.
آری ، آغاز
دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین
دوست داشتن زیباست
می خوام این روزا خاطرات تلخ دوریش رو از یاد ببرم و فقط به اون روز قشنگ که می بینمش فکر کنم.
اما یه چیزی من رو خیلی می ترسونه اونم اینه که " این اومدن رفتنی هم داره"
آخه چرا؟ تا حالا غصه ی نیو مدنش رو می خوردم و حالا غصه ی رفتنش.
هیچکی مثل من بلد نیست ............قدر چشماتو بدونه
رفتی و چشمای خیسم...........یادگاری از تو مونده
بی وفایی هات هنوزم.......... تو رو از دلم نرونده.
چشم به راه تو می مونم..........تا که برگردی دوباره
نمی دونم چی بنویسم. خیلی سردرگمم. اصلا حال خودم رو نمی فهمم.
با اینکه می دونم همه چیز مثل قبل و تغییری نکرده. اما بازم خیلی خوشحالم.
چون فکر می کنم با اس ام اس فرستادنش ( اگرچه به خاطر خودش بود) یه جورایی به همه ی اونایی که می گفتن
اون بده و من رو دوست نداره ثابت می شه که اون بد نیست.فقط کمی بی معرفته.
همه میگن تو منو دوست نداری........ همشون پشت سر تو بد می گن
نمی دونن تو از آسمون میای...........خودشون اهل یه دنیای دیگن
همه میگن اسمشه تو با منی...........توی قلب تو یکم جا ندارم
روی اسم تو باید خط بکشم............برم و چشماتو تنها بذارم
نمی دونن تو بهونه ی منی............نمی دونن تو بهونه ی منی
نمی دونن تو از آسمون میای ..........نمی دونن که تو دل نمی شکنی
تو رو با خیلیا دیدن همشون..........همه می گن بی وفایی می کنی
به منم میگن داری محبت رو...........از چشمای اون گدایی می کنی
اونا از چشمای تو بی خبرن..........نمی دونن که نگات نفس داره
اونا غافلن که چشم روشنت.........توی نور ماه نقره دست داره
همه می خوان که ازت دست بکشم.......همشون بهم می گن: دیوونه ای
نمی ونن تو بهونه ی منی..........معنی شعرای عاشقونه ای
احساس می کنم نوشته هام قاطی پاتیه. اصلا به هم ربطی نداره
عجب احساس خوبیه وقتی یکی آدم رو دوست داشته باشه.
البته من خیلی خوش خیالم. چون اون که منو دوست نداره.
فقط می خواست وقتی میاد اینجا جلوی دوستاش کلاس تعداد دوست دختراش رو بذاره
نمیونم چی بنویسم. کاش یکی حال منو می فهمید.
بعد از 40 روز احساس می کنم هستم. زنده ام. نفس می کشم.
حالا یه امیدی واسه زندگی دارم. اما اینا همه زود گذره.
چون اون بیاد و بره دوباره من فراموش می شم تا سفر بعدیش به اینجا.
نمی دونم.

